نویسنده : سعید
تاریخ : ۱۳٩٢/۱۱/٦
نظرات

لطفا تا انتهایش بخوانید

حتما شما هم با من موافقید که بعضی کارها خوب هستند. اما آیا قرار است هر کسی هر کار خوبی را انجام بدهد؟ مثلا آوازخوانی! صد سلام و صلوات به روح پدر مخترعش بس که این هنر روح و روان آدمی را صیقل میدهد. اما خدا نصیب نکند با شخصیتی بس برجسته همسفر شوید که در شناخت استعدادهایش کمی کودن است و آن اسطوره ی مسلم موسیقی هوس کند به افتخار حضور حضرت عالی، از اول جاده چالوس تا لب دریا برایتان چه چه بزند!

وبلاگ نوشتن هم یکی از کارهای خوبی است که آدم میتواند انجام بدهد. البته به شرط این که احوالش مشابه با آن همسفرمان که ذکر خیرش رفت نباشد. مثلا خود من، بعد از چند وقت چانه زدن با خودم که بنویسم یا ننویسم، نمیدانم حالا دیگر اعتماد به نفسم به کمترین میزان ممکن رسیده یا سر عقل آمده ام که در نوشتن تردید پیدا کرده ام! احتمالا قدیمترها اعتماد به نفس کاذب نسبت به استعداد نداشته ام در نوشتن، شوق و ذوق وبلاگ نویسی را در من میجوشاند! من نه سن و سالی دارم، نه دانش و تخصصی؛ نه قلمی دارم، نه ذوق و هنری. حالا آدمی به این اوصاف را چه به نوشتن؟ شاید یکی بگوید آنقدرها هم که فکر میکنی از مرحله پرت نیستی! بله حق با ایشان است، کمی کمتر از آن قدرها از مرحله پرتم اما به هر حال ناپرت از مرحله هم نیستم! به همین خاطر هر چه میگذرد نسبت به وبلاگ ننوشتن راغب تر میشوم. شاید با این حرف ها میخواهم کم کاری چند ماه اخیر و از حالا به بعدم را توجیه کنم. به هر حال هر چه که بود همین بود که خواندید. چند دلیل که نسبت به نوشتن کم رغبت شده ام را هم برایتان توضیح میدهم.

  • من جوان خام را چه به اظهار نظر های اضافه؟ من خیلی هنر کنم باید افاضات خودم را یادم نرود!
  • راستش جدیدا از قضاوت شدن هم میترسم. هرچه تعداد مخاطبانی که هویت آدم را از نزدیک میشناسند بیشتر میشود آدم محافظه کارتر میشود. مثل خیلی از وبلاگ ها را که مقایسه کنید. میبینید که یکی هویت نویسنده محترم اش مشخص است، و در موضوعات چالشی شدیدا محافظه کارانه مینویسد، اما نویسنده ای دیگر با هویتی مجهول و خیالی تخت، کلاف سخن های تند و تیز را به چیرگی و جسارت به چنگ گرفته و هر طور که دلش میخواهد میتاباند. در نوشته های چند ماه اخیرم حتما چیزهایی خوانده اید که از رنگ و بویشان میشود فهمید خواسته ام قدرتمندانه اظهار عقیده کنم، ( البته من بیشتر ادبی نوشتم) و وانمود نمایم حرف مردم برایم مهم نیست، اما در واقع مهم است. آدم باید مخش تاب داشته باشد که علنا هرچه دلش خواست بگوید و خودش را خراب کند. به خاطر همین میگویم کاش از همان اول وبلاگ نویسی را با هویتی ناشناخته شروع میکردم.
  • از اینکه خودم را لو بدهم خوشم نمی آید. من از طرفی میخواهم آزادانه بنویسم و از طرفی قضاوت شدن را دوست ندارم. اینها با هم مغایر است! برای آزادانه نوشتن باید یا زیادی بی خیال بود یا کاملا پنهان. فعلا نویسنده ی این وبلاگ هیچ کدام از این دو حالت را ندارد و به خودش پنالتی میزند.
  • از درست شدن یک پرونده و سابقه ی بد میترسم. این که تیریپ آزادی اندیشه و آزادی بیان بردارم و هرچه خواستم بنویسم، درحالی که هویتم مشخص است اصلا ایده ی خوبی نیست. یک پرونده برای آدم درست میشود توی ذهن مخاطب ثابت که اگر در آینده هزاری هم تغییر بکنی، برای مردم همان که به نظر رسیده ای میمانی. از آن گذشته اگر فردا روزی هم جایی چیزی به چیز شد، آمار فکری ات کلا برملاست. (اشاره با مخاطبانی که کامنت های خصوصی.....)
  • احساس بد مسئولیت در قبال بروزرسانی دائم. وقتی اسم وبلاگنویس روی آدم گذاشته میشود، فکر میکند از طرف خداوند به رسالتی خطیر مبعوث شده و اگر ننویسد بشریت به قهقرای تاریکی ها و لجنزار جهالت ها سقوط خواهد کرد! آقا آدم یک وقت یک سال نمیتواند بنویسید، آن وقت چه کسی جامعه ی مظلوم بشری را نجات بدهد؟! توقع پیروان مکتب رسالت را چه باید کرد؟
  • نقاب به چهره زدن را دوست ندارم. آدم وقتی وبلاگ مینویسد اگر مثل من بی جنبه باشد ناخودآگاه توی نوشته هایش میخواهد بگوید من آدم خوبی هستم. در حالی که همه خاکستری هستند. آدمهای دور و بر ما نه اسطوره هستند نه رذل مطلق. شاید از یک وقتی سعی میکردم نوشته هایم رنگ خودنمایی نداشته باشند اما به دلم نمیچسبید و ترجیح میدادم -با اینکه عاقلانه نیست- بعضی وقتها خودم را بشکنم و چیزهایی بنویسم که مخاطب بگوید عجب آدم بدی است این سعید.ج با این حال هیچ چیز به پای پنهان بودن نمیرسد. زیر و زبر زندگی ات را مینویسی و مخاطب هم حسابی ارتباط برقرار میکند، بدون اینکه ضرری متوجه ات بشود.
  • بیهوده بودن نوشته ها. هر کسی خیلی چیزها را تجربه میکند و برای خودش درسهایی میگیرد، اما ارائه کردن این تجربیات و درسهای شخصی به امید آن که برای دیگران هم مفید واقع شود، کاری ساده و کشکی نیست یا حداقل من هنرش را ندارم.
  • سکوت مخاطب. اوائل صرفا مینوشتم که نوشته باشم و معتقد بودم مهم نیست کسی نظر بدهد یا ندهد. اما واقعیت این است که آدم یک وقت به نقطه ای میرسد که حتی فقط به یک نظر نیاز دارد تا احساس کند نوشته هایش به درد میخورند و انرژی پیدا کند برای ادامه دادن. تا همین چند ماه پیش برایم اصلا مهم نبود مطلبی بی نظر بماند، اما باید اعتراف کنم بعضی وقتها نوشته هایی میگذاشتم که برایشان کلی وقت صرف کرده بودم و مطمئن بودم کسی نظر میدهد، اما وقتی میدیدم هیچ کس نظری نداده به نوعی بهم برمیخورد و خودم برای خودم ۱ نظر میگذاشتم، بلکه دیگران هم ترغیب بشوند! لازم است از خودم دفاع بکنم که سرجمع تعداد کل این نظرهایی که خودم گذاشتم 3 تا است اونم یک شاخه گل و توجیه کنم این رقم در برابر بیش از 18۰7 نظر (عمومی و خصوصی) ثبت شده در این وبلاگ رقمی نیست که برادر!
  • تغییر انتظارم از وبلاگ نویسی. با محیط وبلاگستان فارسی نسبتا آشنا هستم. وبلاگهایی داریم با بیش از ده هزار دنبال کننده ی ثابت. وبلاگهایی داریم با مخاطبانی که توی نظراتش به سر و کله ی هم میزنند. وبلاگهایی داریم که عالی مینویسند اما ناشناخته اند. وبلاگهایی داریم که به همدیگر نان قرض میدهند و با مافیا خودشان را بالا میکشند. وبلاگهای باارزشی داریم که تخصصی مینویسند و با طرح یک موضوع موجی بین هم قطارانشان راه میاندازند *عاشق این کارشان هستم* و بسیاری وبلاگهای دیگر. تا همین چند وقت پیش دوست داشتم یک روزی وبلاگ خودم شبیه یکی از همان وبلاگها بشود اما دیگر چنین چیزی نمیخواهم. کلا تغییر کرده ام. دلم میخواهد بروم یک گوشه ای سرم گرم زندگی خودم باشد. حوصله ی شلوغی و تعامل زیادی را ندارم. حتی کار کردن و ایده ها و همه چیزم انفرادی و خلوت و آرام شده.

جان کلام اینکه وبلاگ خوبی برای خودم نساخته ام و فعلا حوصله اش را ندارم. با وجود همه ی این دلایل بی انگیزگی، اما وقتی میبینم بعضی پست هایم به درد مخاطب خورده و تعداد نظراتش بالا بوده خوشحال میشوم. اگر همان چند پست هم نبود شاید من هم مثلا ایلیا (که قبلا وبلاگ مینوشت) یک روز می آمدم توی وبلاگم مینوشتم "حالا که بیشتر فکر میکنم، میبینم یکی از مسخره ترین چیزها اینه که من یه وبلاگ دارم." و فردایش صحنه ی اینترنت را از لوث وجود وبلاگم پاک میکردم.

فکر میکنم در ادامه بهتر باشد کیفیت را ارجح بر کمیت بدانم، خودم را در قبال نوشتن مسئول ندانم و نوشته ها و نوشتن هایم را چندان جدی نگیرم. شما هم منتظر به روزرسانی های سریع نباشید، (شاید یک روزی به جایی رسیدم که توانستم دوباره بنویسم) و البته بگویم هیچ اتفاق محیرالعقولی در کیفیت هم قرار نیست بیفتد چون توانایی من در حد خودم است. با وجود همه ی این افاضات اضافه این را هم عرض بکنم که به خیالم ضرب المثلی داشته ایم با مضمون "آدمه و تغییر" بر وزن "مرده و قولش". فعلا.

پ.ن: مخاطبانم عذر من را پذیرا باشید، که بی مقدمه و بی پروا سخن گفتم، شاید از دل پرم بوده به هر حال مدتی از وبلاگ دورم تا بتوانم خودم را بیشتر تقویت کنم و بیشتر یاد بگیرم و تجربه کسب کنم.

پ.ن: یاحق


برچسب‌ها:
نویسنده : سعید
تاریخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
نظرات

این بار چندم است که موبایلم زنگ می‌خورد. به هر زحمتی شده ساعت را از پایین تخت پیدا می‌کنم و یک‌ چشمی نگاه می‌کنم که ببینم مگر ساعت چند صبح است؟ می‌بینم هنوز 8:30 هم نشده. ساعت را می‌کوبم روی میز کنار تخت و همین‌طور که پتو را می‌کشم روی سرم، با صدای گنگی که می‌دانم کسی نمی‌شنود می‌گویم:بی‌خوابی زده به سر مردم، زنگ می‌زنند بقیه را هم بیدار کنند. اما بقیه هم که نگویند می‌دانم اگر قرار به سرزنش باشد خودم بیشتر مستحقش هستم که چند وقت است روی صبح‌های زود را ندیده‌ام و خیلی زود بیدار شوم حدود 10 است و حتی گاهی با صدای اذان ظهر بیدار می شوم.

صدای اذان ظهر می‌آید. بیدار می‌شوم ببینم با امروز چه می‌شود کرد. از روی انبوه لباس‌ها و کتاب‌ها و سی‌دی‌های کف اتاق می‌روم که خودم را برسانم به آشپزخانه. می‌بینم بساط صبحانه را جمع کرده‌اند و فعلا از ناهار هم خبری نیست. کنترل را برمی‌دارم و روی مبل مینشینم جلوی تلویزیون که ببینم بالاخره می‌شود یک برنامه‌ی به ‌درد بخور ازش درآورد یا نه.

صدای زنگ در می‌آید. تا بخواهم بلند شوم مادرم در را باز کرده و کیسه‌های خرید را گذاشته توی هال. تازه یادم می‌آید کسی خانه نبوده و فکر می‌کنم چه حوصله‌ای دارند که صبح زود از خانه زده‌اند بیرون! در همین فاصله با نگاهی که از چشم مادرم بین من و کیسه‌های خرید رد و بدل می‌شود می‌فهمم انگار بهتر است بلند شوم کمک کنم وسایل را ببریم توی آشپزخانه. از آشپزخانه که برمی‌گردم بعد از یک خمیازه‌ی طولانی می‌گویم: نمی‌گذارید یک روز آدم درست و حسابی بخوابد که. صبح چرا این‌قدر سر و صدا می کنید؟ و همین‌طور که منتظر جوابم، میشینم روی مبل که دوباره کانال را عوض کنم. صدایی نمی‌آید. برمی‌گردم مادرم را می بینم که نشسته روی مبل روبرو و دارد با یک حالت خاصی نگاهم می‌کند. از دستم کلافه شده و این را مدت‌هاست می‌فهمم. ته دلم هم به‌ش حق می‌دهم که وقتی خودش آدم فعال و موفقی است، پدرم هم آدم سخت‌کوشی است، یک پسرش دانشجوی رشته حقوق است و من هنوز نتوانستم شغل خوبی برای خودم دست و پا کنم، و هنوز هم نتوانستم خودم را راضی کنم که سر و سامان بگیرم، و همچنان به فکر گذشته هستم که... برای همین حق دارد چندان به من افتخار نکند. به من که کارم این شده که روزها را بگذرانم که به شب برسم و شب را که به روز و هر دو را که به هیچ، می‌دانم خانواده را خسته کرده این بطالت روزهایم، می‌دانم در دایره‌ی دوستان و آشنایان هم وجهه‌ی خوبی ندارد، می‌دانم باید کاری کنم.

الان حدود ساعت دو است. مادرم دارد همه‌ی این  چیزهایی را که می‌دانم به‌م می‌گوید. حق هم دارد. طبیعی هم هست. این وضعیت دیگر دارد غیر قابل تحمل می‌شود. به خودم می‌گویم باید اوضاع را تغییر بدهم، باید خیالش را راحت کنم که کاری می‌کنم به این پسرش افتخار کند. روبه‌رویش می‌نشینم، نگاه می‌کنم توی چشم‌هایش و می‌گویم «نگران نباش، تمام سعی خودم رو میکنم تا بتوانم خودم را تغییر بدم، تمام سعی خودم را میکنم تا فراموش کنم و دوباره از اول شروع میکنم.» بدون اینکه حتی نگاهم کند بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه.

پ.ن: شرح حال این روز های من


نویسنده : سعید
تاریخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
نظرات

انگار روند زندگی جوری پیش می رود که آدمها را تسلیم و متواضع کند. دوره پیری بعد از جوانی، بیماری بعد از سلامتی، بی کسی پس از آنکه دور و برت شلوغ و پرهیاهوست. اگر باهوش نباشیم، زود دنیا دورمان می زند، غافلگیرمان می کند. پیرها می گویند: «قدر جوانیتان را بدانید.» اما هیچوقت نمی توانند تعریف واضح و دقیقی از این نصیحتشان بدهند. چه جوری؟ «از لحظه ها استفاده کنید.» همین.

شاید راه علم آموزی، کسب معرفت، تجربه‌های شیرین زندگی را با تمام وجود حس کردن، فهمیدن فلسفه دنیا برای آنکه مکرش گریبان گیرمان نشود، شاد کردن دیگران که خودت را هم شاد می کند و نمی دانم چه.

دنیا همین است. محل گذر، جایگاه فنا، آزمایشگاه، بلاکده و .... چه توقع دیگری از آن داریم؟ «آدمیزاده چه دارد؟ جز آنکه می خورد و دفع می شود، می پوشد و کهنه می شود، می دهد و می ماند....»


برچسب‌ها:
نویسنده : سعید
تاریخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱
نظرات

«هر کجا بروی آسمان همین رنگ است» جمله‌ای است که باید درک شود. چون شما به هر کجا بروید، خودتان را با خود می‌برید!

این جمله اهمیت دارد و به شما می‌آموزد مرتب آرزو نکنید کاش جای دیگری بودید. این تمایل گاهی در ما وجود دارد و گمان می‌کنیم اگر جای دیگری بودیم، در تعطیلات همراه یک دوست دیگر بودیم، حرفه متفاوت، خانه‌ متفاوت و شرایط متفاوت داشتیم شاید شادتر و راضی‌تر بودیم. اما اینطور نیست!

حقیقت این است که اگر شما دارای عادات مخرب ذهنی هستید، اگر به آسانی دلخور و ناراحت می‌شوید، بیشتر اوقات عصبانی و رنجیده خاطر می‌شوید، یا اگر دائم آرزو می‌کنید همه چیز طور دیگری بود، به هرکجا هم که بروید این تمایلات به همین شکل شما را دنبال خواهند کرد. عکس آن هم صدق می‌کند. اگر شما به‌طور کلی آدم شادی هستید که به ندرت ناراحت و عصبانی می‌شود، می‌توانید از جایی به جایی حرکت کنید و از شخصی نزد شخص دیگری بروید و درحالی که این تغییرات، تاثیر منفی کمی بر روند زندگی شما وارد می‌کند.

یک بار شخصی از من پرسید: «مردم کالیفرنیا چه شکلی هستند؟» پرسیدم: «مردم جایی که در آن زندگی می‌کنی چه شکلی هستند؟» جواب داد: «طمعکار و خودخواه.» به او گفتم احتمالا مردم کالیفرنیا را هم طمعکار و خودخواه خواهی یافت.

با درک ساده‌ این مطلب که زندگی مثل اتومبیل، از درون رانده می‌شود و نه برعکس، اتفاق فوق‌العاده حیرت‌انگیزی به وقوع خواهد پیوست. به محض آنکه فکرتان را روی جایی که هستید متمرکز کنید نه جایی که ترجیح می‌دهید، باشید صلح و آرامش شما را در بر می‌گیرد. بعد وقتی به اطراف حرکت می‌کنید و چیزهای تازه را امتحان می‌کنید و با مردم جدید آشنا می‌شوید، این احساس آرامش درونی را با خود حمل می‌کنید. این حرف به طور کامل درست است که «همه جا آسمان همین رنگ است».

پ.ن: چند وقتی هست، کسالت دارم وقت نکردم سری بزنم و بروز کنم.


برچسب‌ها:
نویسنده : سعید
تاریخ : ۱۳٩٢/٩/٧
نظرات

کنج اتاقی بزرگ و تاریک، روی یک صندلی زمخت کهنه نشسته ام. سالهاست چیزی نگفته ام و سالهای دیگر هم چیزی نخواهم گفت. اینجا سرد است. دنیای آن بیرون معلوم نیست. پاییز را نمیشود دید. برگ های زرد و خشک درختان را نمیشود دید. نمیشود گنجشکهایی را که یواشکی گندم کبوترهای همسایه را خورده اند و میخندند را به تماشا نشست. اینجا سرد و تاریک و ساکت است، و من روی یک صندلی زمخت کهنه نشسته ام. گاهی در باز میشود و باریکه ی نور میدود توی اتاق. روشنایی چشمهایم را میزند. تصویر مبهم تو را با آن چادر سیاه قشنگت میبینم که مثل یک منجی، اما مضطرب کنج اتاق را نگاهی سنگین می اندازی و زود میروی. تو پاییز را سالها زودتر از من درک کرده بودی و همین بود که نگاهت را اینقدر معنادار میکرد، اما هیچ وقت ندیدی، سالها بعد از تو، انگار من خود پاییز شدم.

اینجا زمان کند میگذرد. تو که می آیی من را پرت میکنی کنج خاطرات پوسیده ی سالها قبل. دیر می آیی و زود میروی وقتی دیر می آیی دلم برای آمدن سردت تنگ میشود و وقتی که می آیی، میخواهم این آخرین آمدنت باشد. یا شاید آخرین رفتنت. نه نه، غباری روی قلبم نشسته که دیگر ماندنت را هیچ دوست ندارم. وقتی در را روی من بستی دیگر بستن و باز کردنش فرقی ندارد. در دنیای من، هم تو مرده ای هم من. پایان این راه اجباری، ناچار تباهیست.

دیگر نیا محبوب روزهای جوانی. دوستت ندارم. نمیخواهم قصه ی بی معنای هبوطم را بخوانی و برای احساس من با تاسف شانه بالا بیندازی. فراموشت میکنم. میخواهم چند ساعتی بخوابم، بعد بلند شوم و بروم قدم بزنم. اما میدانم که باز روی آن صندلی کهنه زمخت خواهم نشست، و چشم انتظار چند لحظه آمدن تلخت خواهم شد. من، تا همیشه همان عاشق خواهم ماند.


برچسب‌ها:
نویسنده : سعید
تاریخ : ۱۳٩٢/٩/٥
نظرات

بعدازظهرهای پاییز، درازکش روی کاناپه‌ی پذیرایی، کتابی که از خواندنش لذت می‌بری و حسی که هر لحظه با غروب آفتاب بیشتر می‌شود. جای یک چای لیوانی خالی است تا اگر دلت به آدم‌ها گرم نیست، لااقل نوک انگشتانت سرمای اتاق خالی را فراموش کند. از رسم و رسومات زندگی هرچه را بلد نباشم، چای دم کردن را خوب یاد گرفته‌ام. توی قوری، چای خشک می‌ریزم و چند حبه هل. روش آب جوش می‌گیرم و می‌گذارم تا دم بکشد. این دم کشیدن صبر لازم دارد. اگر زود چای را سرریز استکان کنی، کال است و نوشیدنش حال خوشی نمی‌بخشد. پس صبر می‌کنم، آن قدر که عطرش آشپزخانه‌ را پر کند. لیوانم را برمی‌دارم و قوری را یک‌جا توی لیوان خالی می‌کنم... انگشتانم جان می‌گیرند.

بعدازظهرهای پاییز، درازکش روی کاناپه‌ی پذیرایی، کتابی که از خواندنش لذت می‌بری و حسی که با هر جرعه چای، در گلو فرومی‌دهی. کافی است یک لحظه کتاب را ببندی و چشم‌هایت را باز کنی تا عطر چای تو را به عطر همه‌ی خاطراتی که یک به یک توی همین اتاق به فراموشی سپردی‌شان، بازگرداند. کتاب را که ببندم و چشم‌هایم را باز کنم، برمی‌گردم به سال‌ها و لحظه‌هایی که اتاق سرد نبود و لازم نبود انگشتانم را دور لیوان چای حلقه کنم.

لیوان خالی را روی میز می‌گذارم و دوباره به آشپزخانه برمی‌گردم. قوری را زیر شیر آب می‌گیرم و ته چای را با آب قاطی می‌کنم و می‌ریزم توی سبد تفاله‌دان. آب و چای هر دو به راه ‌آب می‌روند و تفاله‌ها به سطل زباله... کاش شیر آب گرم را باز کرده بودم. قوری را که خالی می‌کردم هنوز انگشتانم گرم بود ولی حالا دوباره یخ کرده‌اند ــ درست مثل خودم که دلم را گرداندم و گرداندم و او را که عطر و طعم حرف‌هایش گرمم می‌کرد به راه‌آب فراموشی ریختم، بی‌اینکه حواسم باشد با همه‌ی بحث‌ها و اختلاف‌ها دوست داشتنم هم مثل چای باید خوب دم بکشد.

بعدازظهرهای پاییز، درازکش روی کاناپه‌ی پذیرایی و کتابی که دوست داشتنش تنها به خاطر فرار از تنهایی است. به روی خودت نمی‌آوری که غمگینی. خورشید دارد پایین می‌آید و چای ته‌ لیوان نوک انگشتانت را گرم نمی‌کند...


برچسب‌ها:


 
 
فضای مجازی با وجود شلوغی بی انتهایش، آرامشی وصف نشدنی دارد. وب،اتاق بزرگ پر سر و صدایی است که سکوت سنگینی بر آن حکم فرماست. من همین آرامش در حضور دیگران را دوست دارم. همین تنهایی که در معرض تماشای هزاران هزار چشم ناپیدا قرار می گیرد. این شاید مهمترین ویژگی دوست داشتنی فضای مجازی باشد.

سعید