حوصله ام از خودم سر رفته است

گاهی احساس می کنم آدمهای اطرافم من را در منگنه قرار می دهند حالا تو این منگنه را هر چه می خواهی فرض کن... من، حالا با من، سالهای پیش کمی تغییر کرده است یا شاید می خواهم اینطور تصور کنم که تغییر کرده ام،کمی سخت، کمی جدی، کمی شکسته، کمی هم (...)، من حالا از خیلی چیزها فرار می کند! باور کن... نگو که اینطور نیست. فقط بگذار تصور کنم که همین طور است...

حتی دختری که بارها تلاش کرده ام از خودم دورش کنم یا شاید از او فرار کنم، من را دفتر خاطراتی می داند که بیشتر حرفهای دلش و اتفاقات زندگی اش را بر قلبم می نویسد و می گوید حواست باشد اینها را فقط تو می دانی!

(این، فقط تو می دانی ها، مسئولیت می آورد) نه از آن جهت که او حرفهای دلش را می گوید از آن جهت که دنیای او با دنیای من زمین تا آسمان فرق دارد، اصلا می دانی او نگاه دیگری به آدمها و دنیا دارد، نگاهی که با من آشنا نیست، بیگانه است...

انگار من همیشه برای آدمها نقش گوش را داشته ام، این را بارها مادرم به زبانی دیگر گفته است، نمی گویم شنونده بودن بد است، نه بد نیست، این باعث می شودکه آدمها مجهول نباشند! اما خیلی وقت ها شده است فکر کنم که اطرافیانم من را فقط برای شنیده شدن می خواهند، نه برای خودم!.... باور کن برایم درد است اینکه هیچ کدامشان فکر نمی کنند شاید من هم حرفی برای گفتن داشته باشم و مجالی بدهند...

می دانی گاهی خسته می شوم از انبوه حرفهایی که دیگران گفته اند و در قلبم مانده است، از احساسهایی که داشته اند و گفته اند و حالا نتیجه آن هم احساس، شور و هیجان را در روزهای از دسته رفته زندگی شان می بینم مثل این می ماند که چند زندگی را تجربه کنی .... حتی زمانی که نتیجه آن همه احساس از دست رفته شان را می بینم بارها شده است که از داشتن احساس بترسم...

خیلی وقت ها هم به این نتیجه رسیده ام که ترس......چیزی را داشتن ، بهتر از داشتن خودش است....

پ.ن: خدایا از تو می خواهم یاریم کنی تا من..... (می بینی حتی اینجا هم حرفهایم را می خورم)

 

/ 3 نظر / 19 بازدید
خاموش

امروز تو گفتی و شنیدم ... راستش این حس برایم خیلی آشناست ... گوش بودن .... . گ و ش بودن ...

بی نام ونشان

من فقط آم ین ش رو م ی گم