قیدار

بسم الله الرحمن الرحیم

نسب نسل اول به ایمان برمی گردد؛ به ابراهیم حنیف که پدر ایمان بود...

پای نسل دوم، در خون است؛ خونی که می رسد به سرخی رد تیغ بر گلوی اسماعیل ذبیح، فرزند ابراهیم...

اما سرسلسله ی نسل سوم، قیدار نبی، فرزند اسماعیل نبی، فرزندزاده ی ابوالانبیا ابراهیم نبی است؛ که خود ، صفت اش مدارای با مردمان بود و پدر پدران سلسله ی خاتم انبیاست...

 این مقدمه امیرخانی بود بر کتاب قیدار. که خودش نشون میده مخاطب امیرخانی تو این کتاب نسل سومه. اما داستان کتاب:

یه تهرانه و یه گاراژ قیدار، یه گاراژ قیدار و یه قیدار. قیدار یه آدم اصیل و سفره داره  که یه گاراژ بزرگ داره و همیشه به همه کمک می کنه مثلا وقتی  با خانمش میره سفره خانه همه سفره خانه رو مهمون میکنه. داستان تو دهه پنجاه می گذره و قیدار با وجود شرایط سخت می خواد با اصول جوانمردی و دینی خودش زندگی کنه . آدمی که در خونش کلا نیمه بازه تا به قول خودش مظلوم  بتونه هر وقت می خواد ازش رد شه، طبقه اول خونش 20 تا اتاق داره برای اینکه هر کس تو شهر بی جا و مکانه بیاد اونجا زندگی کنه طوریکه خودش هم نمی فهمه کی میاد و کی میره... اما خب هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهند.

از چیزای جالب کتاب اینه که علی فتاح تو من او هم از دوستای قیداره. یه روحانی باطن دار هم تو کتاب هست به نام سید گلپا که اگه مطلبی رو که امیرخانی درباره آیت الله گلپایگانی تو سایتش نوشته بخونین میتونین بفهمین که برای خلق این شخصیت از کی الگو گرفته.

بخشهایی از کتاب قیدار

 * درخت را دیده ام که خشک می شود، سال که می  گذرد، چه گونه می افتد؛ قصر را دیده ام که قرن می  گذرد، چگونه فرو می ریزد؛ کوه را ندیده بودم که بعد عمر، چگونه فرو می ریزد؛ کوه را ندیده بودم که بعد عمر چگونه غبار می شود. از علائم قیامت در قرآن، یکی هم همین است؛ غبار شدن کوه ها. می خواستم ببینم قیدار چگونه می افتد... از زیارت اهل قبور بر میگشتم، گفتم بیایم این جا فاتحه ای هم برای شما بخوانم!

* تومن، تومن توفیر شاه رخ خان با قیدار در این است که قیدار و گاراژش، اتول را نو می خرند، زن را دست دوم! ما برعکس اتول را شرخری می کنیم، زن را زرخری

* امشب در عالم هیچ کسی تنهاتر از قیدار نیست... رفیق ش زد تو گوش زن مردم، اتول اش زد تو رخ زن خودش... نه رفیقی براش مانده، نه اتولی... اگر تنهایی زن بوی اشک می دهد، تنهایی مرد همیشه بوی خون می دهد...

*خوش نامی قدم اول است... از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بود...قدم آخر، گم نامی است...

کتاب قشنگی بود.اینایی که نوشتم یک قطره از هزاران بود درباره کتاب ولی خب نمی خواستم موقع خوندن هیجانش کم بشه برا خواننده.البته همچنان به نظر من من او بهترین کتاب امیرخانیه

/ 10 نظر / 34 بازدید
دکتر

باریکلا شرح قشنگی نوشته بودی خوش به حال شما که فرصت خوندن کتابای قشنگ رو هنوز داری

Lidoma

سلام دوست من.وب زيبايي داري.اگه وقت کردي به وب منم سر بزن و نظرتو مطرح کن ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

میگم خسته نمیشی از این همه ریا؟؟!!

1001

میگم ها! مگه قرار نبود این کتابها رو شریکی باهم بخونیم؟؟ این کامنت اولیه که بدون نام هم هست. خیلی اعصابم رو ریخت به هم. بدبخت حالیش نیست. یکی نیست بهش بگه تو که جرأت درست حرف زدن نداری، بیخود میکنی کامنت میزاری.

الهه

ممنون از معرفیتون ... حتما میخونمش راستش چندبار دیگه هم اسم این کتابو شنیده بودم اما حالا واسه خوندنش مصمم شدم تشکر فراوان :)

zahra

حقاکه کتاب محشریه!

1001

بي خيالي هم گاهي اوقات خيلي خوب است. بي خيال بي خيال رهاي رهاي رها...

نگین

سلام بلاگتون رو دیدم مطالب خوبی داشت ازش استفاده کردم اگه دوست داشتید از وب سایت ما هم دیدن کنید مطالبش راجع ساختمان هوشمند هستش مثل بیاری گیاهان و تغذیه حیوانات خانه هوشمند دسترسي و كنترل از راه دور خانه هوشمند سیستم های صوتی و تصویری خانه هوشمند کنترل روشنایی خانه هوشمند و .. اگه از مطالب وب سایت ما خوشتون اومد لطفا مارو لینک کنید ممنون که به من سر میزنید http://mehestan.org

رهگذر

سلام خداقوت.بابا دست مریزا سری به منم بزنید http://marhamdl.blogfa.com/ ممنون میشم تکنیک های طراحی یک وبلاگ خوب یابدید.چون .وبلاگم اجتماعی ودوست دارم اول بشم

برده ولی آزاد

فکر به اینکه دیگران چرا از من برترند را جز در نادانی خود نمی توان جست. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] سلام آرزوی روزی خوب برای پایانی بهتر برایتان دارم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] باید گرفته شود تا که قدر دانسته شود قدر جاده هموار به چشم نابینا دانسته شود موفق باشید همراه همیشگی امیدوارم روزی به خود بودن افتخار شود نه دیگران شدن. پیشاپیش ممنون از حضورتون