بغض

مدت هاست حرف هایی را قورت داده ام، حرف هایی از زمین و آسمان، از عالم و آدم.

همیشه از قول شریعتی میگفت: "حرفهایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفته شدن فرو نمی آورد" و اگر باز هم زور میگفتی ادامه می داد: "ارزش هر کس به اندازه ی ناگفته های اوست!"

سال ها گذشت تا روزگاری برسد که من هم هر از گاهی به این جملات معتقد شوم، هر از گاهی! من یک جورهایی با حرف زدن نفس میکشیدم! خیلی خوب یکی از دوستانم را درک میکنم که میگفت اگر میدانستید چقدر حرف برای گفتن دارم که نمیزنم آنوقت میدید که خیلی هم پرحرف نیستم! بعدها اما خیلی جاها یاد گرفتم سکوت کنم. خیلی وقتهایی که فکرش را هم نمیکردم. گذر زمان به من یاد داد آدمی به خاطر عشق هر کاری میکند حتی سکوت در لحظاتی که استخوان در گلو دارد. و گاهی هم البته، نه از سر عشق که از سر ناتوانی سکوت می کنی، آنجا که نایی برای حرف زدن نیست. و آن زمانی است که امیدت را با تمام توان به یکباره ریزریز کرده اند، مثل کاغذ های که در کودکی برایی ریختن توی تخم مرغ با قیچی ریزریز میکردیم!

من ساده بودم، نه اینکه نمیفهمیدم، نه اینکه ساده لوح بودم. نه! من همه را مثل خودم میدیدم. از خاله زنک بازی بدم می آمد. نفرت برایم بی معنا بود. انتقام برایم عجیب بود. عمیقا معتقد بودم برای اینکه احساس خوشبختی کنی کافی است چشمانت را باز کنی و ببینی زنده ای و روی زمین سالم ایستاده ای! زندگی اما، کم کم چیزهای نویی به من هدیه داد!! من تلاش زیادی کردم. سالهای متمادی با این واقعیت ها جنگیدم. من هنوز هم دارم تلاش میکنم. گرچه مرور زمان و دیگر مقتضیات باعث شده تا حجم بالایی از آن شادابی و شیطنتم را قورت بدهم، خیالبافی هایم را در خلوتم زندانی کنم، غرورم را گاهی اوقات با پاهایم آشنا کنم! آرمانگرایی ام را در سرم حبس کنم و احساساتم را گوشه ی قلبم به عزلت بکشم. لجبازی اما با من لجبازی میکند و نمیگذارد او را به بند بکشم! من دلم برای خودم بدجوری تنگ شده است. برای آن پسرک شاد متهم به بی غمی! همان که آلوده ی رفتار حقیرانه ی بعضی انسان های حقیر دور و برش نشده بود. دلم برای خودم تنگ شده است

دلم برای هیچکدام از خطاهایی که پیش از این انجام میدادم و ترک کردم تنگ نشده. دلم برای هیچکدام از آنهایی که نباید و میشناختم تنگ نشده. دلم از نکردن و ندیدن و نداشتن و... هیچکدام از آن چیزها وکسانی که نباید و نشاید، غمگین نیست و این چقدر برای ادامه ی مسیر به من امیدواری می دهد. باید برای گامی دیگر خیز برداشت...

امشب دلم برای پیاده وری و فکر کردن تنگ شده برای همین از خونه زدم بیرون و چند دقیقه در فضای سبز که نزدیک خانه وجود دارد پرسه زدم، باعث شد یاد سفری که با دوستان داشتم بیافتم دوباره یک جور شک فلسفی به جانم بیافتد. اصلا گاهی اوقات حس میکنم فلسفه ی زندگیم متزلزل میشود. باید دوباره زیرسازی اش را مرور کنم. باید با یک نفر که شناخت خوبی از من دارد بیشتر صحبت کنم. فقط او میتواند کمکم کند.

پ.ن1: پراکنده گویی هم گاهی لذت بخش است!

پ.ن2: هنوز هم حرفهای زیادی برای گفتن دارم. امیدوار بودم با نوشتن بغضم پایین برود، نرفت!! 

/ 8 نظر / 13 بازدید
سروش

خیلی زیبا بود تبریک میگم نبینم بی جنب و جوش بشی برادر

1001

آدمی گاهی اوقات حرف دل خودش را در زبان دیگران پیدا می کند!!![لبخند] زیبا بود... بود

zahra

بایدروپیشونى بعضى ازآدمانوشت:این شخص ازآنچه ک شمادر ظاهرمى بینید داغون تراست…

سیدجواد

آمدم ای شاه پناهم بده.... یاد این شعر افتادم و نعمت بودن آقا فک میکنم تاب و بی قراری هات به این چیزهایی که گفتی ختم نمیشه بماند تا از یک جای دیگه نشأت میگیره!! 5شب دیگر تا حسین....البته حسین تمام لحظات هست، این مائیم که نیستیم. درمانت محرم است داداش:)

fasa

سلام براي كسي كه شمارو نميشناسه يه كم سخته و شايد بي ربط كه نظر بده... ولي شايد اگه گاهي به خودتون وقت بدين كه خودتون باشين با همون چيزهايي كه دوس دارين داشته باشين،بد نباشه... گاهي حرف ديگران درماني براي دردهاي آدم نيست...پس اجازه ندين حداقل درد هم باشه. التماس دعا.

آخه مگه تو چقدر غم تو دلته که نوشته هات همیشه تو همین مایه هاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حسین

سلام چطوری داداش ازیت توقع نداشتم داغون باشی و بمن نگی یه قرار بذار ببینمت داغووووون