دلم برای امیر هم تنگ می‌شود

وضعیت سفید به مرز واقعیت و زندگی عادی روزهای جنگ نزدیک شد. اصلا حس نمی‌کردم که دارم یک سریال تلویزیونی را می‌بینم. همه چیز واقعی بود، بدون نقش بازی کردن. اشک‌ها و گریه‌ها و دلتنگی امیر هم برای دوستش شهاب واقعا عالی بود. بدون اغراق تا حالا در فیلم و سریالی، اینقدر طبیعی حس و حال آن روزها را ندیده بودم.

انتقال حس یک همسر شهید، یک نوعروس که هنوز لذت زندگی مشترک را نچشیده، واقعا هنر می‌خواهد. روایت اشک‌هایی که مظلومانه روی صورت مادران و خواهران و همسران می‌ریخت و با گوشه‌ی چادرشان پاک می‌شد، هنر می‌خواهد. همین‌طور نشان دادن درد فراق یک آدم در غم از دست دادن دوستش و هم‌کلاسیش. هم هنر می‌خواهد و هم درد که حمید نعمت الله ثابت کرد هر دوی آنها را دارد.

نحوه‌ی اعلام خبر شهادت رزمنده‌ها به مردم و مراسم تشییع جنازه شهدا به زیبایی نمایش داده شد و خاطراتمان را زنده کرد. تاحالا این صحنه‌ را با این جزئیات دقیق در فیلمی یا سریالی ندیده بودم. این برای هم سن‌و‌سال‌های من خیلی جالب بود،که آن روزها خبر شهادت و تاریخ و ساعت تشییع پیکر شهدا را از بلندگوی مساجد و یا از طریق ماشین‌های نظامی در کوچه‌ها و خیابان‌ها اعلام می‌کردند.

این خاطرات و این صحنه‌ها، برای بسیاری از مردم ایران آشناست. روزگاری نه چندان دور، دقیقا مشابه همین‌ها را با چشمان خود دیدیم. در شهر و محله و کوچه‌‌های شهرمان. در خانه‌ی خودمان، در خانه‌‌ی همسایه. در خانواده خودمان، اطرافیان، بستگان و بقیه مردم شهر.

بعضی‌ها ایراد گرفته‌اند که «وضعیت سفید» داستان ندارد. خوب راست می‌گویند. به نظر من خود سریال هم چنین ادعایی ندارد. داستان یعنی اینکه یک قطعه از زندگی را جدا کنیم و درباره همان حرف بزنیم (حالا بماند که همین جدا کردن، گاهی چقدر مصنوعی می‌شود. مثل یک جزیره ناشناخته) اما وضعیت سفید سعی کرده است که زندگی عادی و جاری مردم ایران را در سال‌های دفاع مقدس روایت کند. بدون جدا کردن قسمتی از آن. آن روزها همه‌ی زندگی ما داستان بود.

بعضی منتقدین هم ایراد گرفته بودند که وضعیت سفید جنگ به روایت تهرانی‌هاست! خوشبختانه قسمت آخر به همین مورد هم پاسخ داده شد. (صحنه یورش و تجاوز دشمن به درون خانه‌ی مرزنشین‌ها و دیالوگ شخصیت «شیرین» که اگر شماها جنگ و شهادت را فقط شنیدید، ما با چشم خودمان دیدیم!)

به هرحال با دیدن وضعیت سفید دلم حسابی گرفت. هم به خاطر زنده شدن خاطرات پدرم و هم به خاطر اینکه باید با این سریال زیبا خداحافظی کنم. دلم برای امیر هم تنگ می‌شود!

/ 3 نظر / 53 بازدید
سلاله

...

سعید

این بهترین هدیه ای بود که تا به حال به چشمانم داده بودم و گذاشتم لذتش را ببرد، دوست دارم دوباره از اول آن را نگاه کنم. کاش زمان این مهلت را به من بدهد.

[گل][گل][گل]