اولین بار آمدم و نوشتم

می گویم بچه بزرگ کردن چقدر دنگ و فنگ دارد، ها ! از یک موجود هاج و واج فسقلی ناتوان بایدیک آقا یا خانم متشخص حسابی در بیاوری .

اولین یادداشت راه من را 28 آبان۸9 نوشتم، به عبارتی وبلاگم یک ساله شد . هنوز  راه که می رود سه بار میخورد زمین ، هنوز آن قدر بزرگ نشده که وقتی تو می آیی اینجا برای دیدنش سیبی بچیندو پذیرایی ات کند . هنوز آنقدر خانم یا آقا نشده که بقچه دلتنگی هایش را نیاورد جلوی تو باز کند و ناگفته هایش را یک جا بریزد در دامن ات. هنوز سوادش در همین حد  است که تو داری می بینی ، هنوز عادت نکرده به این که دنیا محل گذر است و همین است که دیر آمدن تو بهانه گیرش می کند.

اولین بار آمدم و نوشتم :

در جستجوی خدا- ای خدای عزیزم- تقابل مدرنیسم و پست مدرنیسم- اجازه ندهید...- فرزند من سلام- شاخص اقتصادی-تا...رفیقتم...- ارزش نماز اول وقت- قرآن! من شرمنده توام- کمی حرف حساب- دوست داشتن- عیب رندان مکن و...

و تو خوب آمدی باوفا! دریا پاشیدی روی صورت ام ، زخم زدی روی زخم ام . یک سال تمام بیدارم نگه داشتی با بودن ات ، با همدلی ات ، با موافقت هایت ، با مخالفت هایت ، با داد و بیداد هایت که فلانی ،جمع کن کاسه و کوزه ات را، آخر این هم شد وبلاگ که تو داری .

اولین بار آمدم و نوشتم :

آمده ام به مهمانی ات ! که بخوانی ام و بخوانمت؛ برای زنجیر پیوستگی قانون است و ما را زنجیر آفریده اند شاید !

و تو مرا تحویل گرفتی، بیش تر از آن چه لیاقت ام بود، و من هیچ باور نمی کردم که این بچه کج و کوله یک ساله این همه برای من رفیق دست و پا کرده باشد . برای من که به قول فلانی آنقدر خودم را در حاشیه برده بودم که کم کم داشتم می شدم بخشی از دیوار، برای من که این جا در این تکه از دنیا حتی گاهی برای یک جمله دوست داشتنی که از کسی بشنوم تشنه می شدم، برای من که همه آشناهایم را یک جایی با کله شقی تمام جا گذاشته بودم. برای این من، تو شدی "رفیق" ! و همین تو بودی که یک خلأ بزرگ را پر کردی با بودن ات .

و حالا همین است که اگر دری به تخته بخورد و حال دعایی دست بدهد تو از جمله خویشاوندان نزدیک منی که از سهم دعایم  پیشینه داری .

یک رازی هست در این رفاقت های عجیب و غریب نادیده ما، یک رازی که سحر گاه اول فروردین وقتی که "حول حالنا "چراغ ِ خانه می شود تو هم از نقش های اول این ضمیر "نا"یی!

نه، از من نرنج، نگو که: بی معرفت، نیامدی این همه روز، ننوشتی این همه وقت، حالا هم که آمدی به جای شادی نوشتن دلتنگیه می نویسی !

نتوانستم پنهان کنم، نتوانستم که نگویم ات چقدر برایم عزیز است بودنت، نتوانستم نگویم که من دعایت می کنم، دعایم بکنی یا نکنی .

/ 5 نظر / 21 بازدید
ایلیا

مبارک مبارک مبارک [گل][گل][گل] امیدوارم موفق باشی سعید جان

[گل]

سلاله

سلام

جایی برای نوشتن...

سلام. یک سالگی وبلاگت مبارک! تو این یکسال راه من خیلی خوب قد کشیده و بزرگ شده ،شاید به جرات بتونم بگم رشدش از یک بچه یکساله خیلی بیشتره! اما مهم آهسته و پیوسته رفتنه!اامیدوارم بتونه به همین خوبی که تا حالا رشد کرده از این به بعد هم ادامه بده! موفق باشی

امید.ن

تولد...تولد...تولد وبلاگتون مبارک.[شوخی]