من و دوستانم

این روزها که به گذشته نگاه می کنم یاد وخاطره روزهای پرالتهاب سالهای گذشته در ذهنم تداعی می شوند...

روزهای سختی که درد دلها بر خانواده های شهدا نهاده شد، روزهای خروش دوستان در سالهایی که زمینه یک امید و یک خون تازه بود....بماند که بر بنده ودوستانم در آن روزها چه گذشت و این روزها چه میگذرد...... داستان تکراری این روزها داستان دوستانیست که مانند آن روزها در پس دعواهای بچه گانه خود غرق بودن......احساس میکنم کم کم باید بگم یادش بخیر جوانی این روزها احساسی غیر از جوان بودن دارم!!!

این روزها بیشتر خودم را با بهترین دوستانم (برادرانم) مشغول میکنم که شاید جوانیم را احساس کنم......یا شاید دوباره بدست بیارم.

این داستان تکراری این روزهاست......در پس کوچه وپس کوچه های این کشور هستند کسانی که احساسی مثل من دارند و چنان در لباسی فرو رفته اند که فراموش کرده اند.

این روزها دلم تنگ می شود، این روزها دلمان برای هم تنگ می شود...این روزها می ترسم که گذشته ها فراموشمان شود....دلمان برای این روزها تنگ می شود....قدرش بدانیم...

 

پ.ن: چند هفته پیش با دوستانم (برادرانم) رفتیم بیرون شهر حسابی خوشگذرونی کردیم. به قولی یک از بچه ها جوانی کردیم

پ.ن: دیروز صبح امیر خبری بهم داد که خاطرات پنج سال پیش را برایم زنده کرد، شاید بدترین خاطرات دوران زندگیم را برایم زنده کرد.

/ 5 نظر / 15 بازدید
جواد

همین خاطره ها می ماند.. این روزها کم دل نگرانی ندارم..ولی بالاتر از آنها دل روشنی دارم به حبیب.. پس امیر بهت خبر داد!!

1001

از نگاه آدمها خیلی چیزها میشود فهمید... به چشمانم خیره نشوید، لطفا! احساس میکنم همیشه وقتی یه مطلب واقعا دلنوشته ای میزاری، قلمت کمی گنگ میشه!! [گل][لبخند]

سعید

خاطرات بد؟! نه، خاطره ها شیرینن، چرا که اگر بد بودن هیچگاه بوجوشان نمی آوردیم. فقط در لحظه ای که اکنون به آنها فکر می کنیم برایمان جلوه ای دیگر دارند. شرایط آدمها عوض می شود نه گذشته.

الهه

سلام خدا قوت ... خوبه آدم تو هر سنی که هست دلش جوون باشه و جوونی کنه ... موفق و پیروز باشید

الهه

راستی این دو عکسی که گذاشتین واسه من نیومد ...