پیش نیاز

گاهی وقتها که از قلم زیادی دور هستم و مدتها می گذرد که من آن را برای نوشتن حرفهایم در دست نگرفته ام، تمام واژه هاییکه قصد داشتم با قلم بنویسم را زمزمه میکنم.....

دیروز یکی از همین روزها بود!

هی پای نگفتن صبوری می کنم ولی مدام حرفها به نوک زبانم می آید و گاهی نمی دانم اصلا باید گفت؟

به خودم وعده می دهم از اینجا که رفتم حتما می نویسم، قول می دهم به مقصد که رسیدم اولین کاری که خواهم کرد قلم را در دست گرفتن و نوشتن است. حالا نمی دانم آیا به مقصد میرسم یا نه....

گاهی وقتی ابرها را بر زمین و آسمان معلق می بینمشان آرزو می کنم ای کاش هیچ وقت به مقصد نرسم و همانجا بین زمین و آسمان تمام شوم نمی دانم...

من از این سختی ها می ترسم، دلهره دارم که تمام این پیش آمدها، پیش نیاز یک سختی خیلی سخت، یک آزمون بزرگ باشد!

پ.ن: خدایا.......

/ 3 نظر / 6 بازدید
سلاله

تو از تبار شفقهای سرخ خورشیدی تو از کرانه بی انتهای توحیدی تو چون نسیم سحر بوی عشق می دادی تو بر سپیدی چشمان یاس خندیدی تو از بلندترین قله های شب انگار ستاره های سحر را یکی یکی چیدی .... و در شبی که پر از التهاب و وحشت بود چه خوش گوار تو جامی ز مرگ نوشیدی. ممنون که بهم سر زدید.

بی نام ونشان

سلام این عکس ها آدمو بالا نمیبره جزاینکه خودتو یک شخصیت مهم جلوه میدی حالا ماکه میدونیم اینهاهمه کلاس گذاشتن اونهایی که نمیدونن چه گناهی کردن گول این خودنمایی های تورو بخورن خودتو همیشه تو زندگیت خاکی جلوه بده حالا این حرفها روول کن به توهرچی بگن باز کار خودت رو میکنی در کل متن خوبی بود[ناراحت]