دم‌نکشیده خاطرات را ریختم

بعدازظهرهای پاییز، درازکش روی کاناپه‌ی پذیرایی، کتابی که از خواندنش لذت می‌بری و حسی که هر لحظه با غروب آفتاب بیشتر می‌شود. جای یک چای لیوانی خالی است تا اگر دلت به آدم‌ها گرم نیست، لااقل نوک انگشتانت سرمای اتاق خالی را فراموش کند. از رسم و رسومات زندگی هرچه را بلد نباشم، چای دم کردن را خوب یاد گرفته‌ام. توی قوری، چای خشک می‌ریزم و چند حبه هل. روش آب جوش می‌گیرم و می‌گذارم تا دم بکشد. این دم کشیدن صبر لازم دارد. اگر زود چای را سرریز استکان کنی، کال است و نوشیدنش حال خوشی نمی‌بخشد. پس صبر می‌کنم، آن قدر که عطرش آشپزخانه‌ را پر کند. لیوانم را برمی‌دارم و قوری را یک‌جا توی لیوان خالی می‌کنم... انگشتانم جان می‌گیرند.

بعدازظهرهای پاییز، درازکش روی کاناپه‌ی پذیرایی، کتابی که از خواندنش لذت می‌بری و حسی که با هر جرعه چای، در گلو فرومی‌دهی. کافی است یک لحظه کتاب را ببندی و چشم‌هایت را باز کنی تا عطر چای تو را به عطر همه‌ی خاطراتی که یک به یک توی همین اتاق به فراموشی سپردی‌شان، بازگرداند. کتاب را که ببندم و چشم‌هایم را باز کنم، برمی‌گردم به سال‌ها و لحظه‌هایی که اتاق سرد نبود و لازم نبود انگشتانم را دور لیوان چای حلقه کنم.

لیوان خالی را روی میز می‌گذارم و دوباره به آشپزخانه برمی‌گردم. قوری را زیر شیر آب می‌گیرم و ته چای را با آب قاطی می‌کنم و می‌ریزم توی سبد تفاله‌دان. آب و چای هر دو به راه ‌آب می‌روند و تفاله‌ها به سطل زباله... کاش شیر آب گرم را باز کرده بودم. قوری را که خالی می‌کردم هنوز انگشتانم گرم بود ولی حالا دوباره یخ کرده‌اند ــ درست مثل خودم که دلم را گرداندم و گرداندم و او را که عطر و طعم حرف‌هایش گرمم می‌کرد به راه‌آب فراموشی ریختم، بی‌اینکه حواسم باشد با همه‌ی بحث‌ها و اختلاف‌ها دوست داشتنم هم مثل چای باید خوب دم بکشد.

بعدازظهرهای پاییز، درازکش روی کاناپه‌ی پذیرایی و کتابی که دوست داشتنش تنها به خاطر فرار از تنهایی است. به روی خودت نمی‌آوری که غمگینی. خورشید دارد پایین می‌آید و چای ته‌ لیوان نوک انگشتانت را گرم نمی‌کند...

/ 5 نظر / 43 بازدید
سروش

به دل نشست. خاصیت پائیز است دیگر طبع همه را لظیف می کند. برایت شادابی آرزو می کنم

1001

به روی خودت نمی آوری که غمگینی!! خاصیت مردانگی است دیگر... [گل][گل][گل]

گیتی بانو

راست می گویند:پاییز آغاز غم فاصله هاست فاصله های دور،دورهای دور،دل های تنگ و چشمان امید من نیز دلتنگم و غمگین از فاصله ها...فاصله های دور!

امیر

برادرم خسته نباشید. هیچ چیز مثل یک هم نوع داشتن زندگی راگرم نمی کند به فکر زندگی باش.اگرهم نوع داشته باشی هم نوع وهم زندگی وهمراه خوب حتی انگشتانت سردنمی شود.