باید اوضاع را تغییر بدهم

این بار چندم است که موبایلم زنگ می‌خورد. به هر زحمتی شده ساعت را از پایین تخت پیدا می‌کنم و یک‌ چشمی نگاه می‌کنم که ببینم مگر ساعت چند صبح است؟ می‌بینم هنوز 8:30 هم نشده. ساعت را می‌کوبم روی میز کنار تخت و همین‌طور که پتو را می‌کشم روی سرم، با صدای گنگی که می‌دانم کسی نمی‌شنود می‌گویم:بی‌خوابی زده به سر مردم، زنگ می‌زنند بقیه را هم بیدار کنند. اما بقیه هم که نگویند می‌دانم اگر قرار به سرزنش باشد خودم بیشتر مستحقش هستم که چند وقت است روی صبح‌های زود را ندیده‌ام و خیلی زود بیدار شوم حدود 10 است و حتی گاهی با صدای اذان ظهر بیدار می شوم.

صدای اذان ظهر می‌آید. بیدار می‌شوم ببینم با امروز چه می‌شود کرد. از روی انبوه لباس‌ها و کتاب‌ها و سی‌دی‌های کف اتاق می‌روم که خودم را برسانم به آشپزخانه. می‌بینم بساط صبحانه را جمع کرده‌اند و فعلا از ناهار هم خبری نیست. کنترل را برمی‌دارم و روی مبل مینشینم جلوی تلویزیون که ببینم بالاخره می‌شود یک برنامه‌ی به ‌درد بخور ازش درآورد یا نه.

صدای زنگ در می‌آید. تا بخواهم بلند شوم مادرم در را باز کرده و کیسه‌های خرید را گذاشته توی هال. تازه یادم می‌آید کسی خانه نبوده و فکر می‌کنم چه حوصله‌ای دارند که صبح زود از خانه زده‌اند بیرون! در همین فاصله با نگاهی که از چشم مادرم بین من و کیسه‌های خرید رد و بدل می‌شود می‌فهمم انگار بهتر است بلند شوم کمک کنم وسایل را ببریم توی آشپزخانه. از آشپزخانه که برمی‌گردم بعد از یک خمیازه‌ی طولانی می‌گویم: نمی‌گذارید یک روز آدم درست و حسابی بخوابد که. صبح چرا این‌قدر سر و صدا می کنید؟ و همین‌طور که منتظر جوابم، میشینم روی مبل که دوباره کانال را عوض کنم. صدایی نمی‌آید. برمی‌گردم مادرم را می بینم که نشسته روی مبل روبرو و دارد با یک حالت خاصی نگاهم می‌کند. از دستم کلافه شده و این را مدت‌هاست می‌فهمم. ته دلم هم به‌ش حق می‌دهم که وقتی خودش آدم فعال و موفقی است، پدرم هم آدم سخت‌کوشی است، یک پسرش دانشجوی رشته حقوق است و من هنوز نتوانستم شغل خوبی برای خودم دست و پا کنم، و هنوز هم نتوانستم خودم را راضی کنم که سر و سامان بگیرم، و همچنان به فکر گذشته هستم که... برای همین حق دارد چندان به من افتخار نکند. به من که کارم این شده که روزها را بگذرانم که به شب برسم و شب را که به روز و هر دو را که به هیچ، می‌دانم خانواده را خسته کرده این بطالت روزهایم، می‌دانم در دایره‌ی دوستان و آشنایان هم وجهه‌ی خوبی ندارد، می‌دانم باید کاری کنم.

الان حدود ساعت دو است. مادرم دارد همه‌ی این  چیزهایی را که می‌دانم به‌م می‌گوید. حق هم دارد. طبیعی هم هست. این وضعیت دیگر دارد غیر قابل تحمل می‌شود. به خودم می‌گویم باید اوضاع را تغییر بدهم، باید خیالش را راحت کنم که کاری می‌کنم به این پسرش افتخار کند. روبه‌رویش می‌نشینم، نگاه می‌کنم توی چشم‌هایش و می‌گویم «نگران نباش، تمام سعی خودم رو میکنم تا بتوانم خودم را تغییر بدم، تمام سعی خودم را میکنم تا فراموش کنم و دوباره از اول شروع میکنم.» بدون اینکه حتی نگاهم کند بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه.

پ.ن: شرح حال این روز های من

/ 8 نظر / 19 بازدید
داداش جواد

گاهی وقتها برای من هم همین احساس رخ میدهد وچقدر پر تنش میشود ذهنم... شرح حال این روزهایت.. خیلی روزهاست.

بی نام و نشان

انشالله که داداش شرح حال روزهایت که دگر دائمی شده را تغییر دهی و الان که مثل همیشه به این نتیجه رسیدی دگر تآمل سخت نکن و عمل کن خدا پشت و پناهت عزیزم موفق باشی...

دکتر

هر جای دنیا که باشی همانجا مرکز دنیاست خوبه که آدم از اول شروع کنه

1001

باید اوضاع را تغییر دهی. خود خودت... [گل]

مریم

تغییییییییر؛ واژه آشنا اما دور از ذهن.....

زهرا

سلام نوشته هاتون خیلی قشنگه...[قلب]

غریبه آشنا

پیش میاد گاهی..من به این اوضاع خودم میگم"حال" انگار یه جور ه ناجوری میشه همه چیز.. اما رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/چنان نماندوچنین نیز نخواهدماند

موذنی راد

سلام خیلی هم خوب...[گل]