باز باران...

باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟!

کودک خوشحال دیروز، غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد ،آرزوها رفته بر باد ...

باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬بی بهانه، شایدم گم کرده خانه!

/ 2 نظر / 27 بازدید
1001

در تعجبم از خودمان! کودک که هستیم آرزو می کنم بزرگ شویم / بزرگ که می شویم میگوییم کاش کودک می بودیم!!!

جواد

در کودکی از تکلیف میترسیدیم و اکنون از بلاتکلیفی... کتاب زندگی چاپ دوم ندارد پس عاشقانه زندگی کنیم[قلب]