قصه های امیر...

من درد در رگانم حسرت در استخوانم و چیزی نظیر آتش در جانم...

امیر در ایستگاه صلواتی

بچه که بودم، وقتی بزرگترها از خاطراتشان می‌گفتند فکر می‌کردم چقدر همه چیز برایشان دور است. با بیشتر این خاطرات ارتباطی برقرار نمی‌کردم مگر اینکه مربوط به اوضاع سیاسی و یا آفرینش خودم می‌شد. وقتی از دوستی تعریف می‌کردند، تصورم این بود که آن دوست چقدر پیر و فرسوده‌ بوده و درکی نداشتم که بزرگترهایم وقتی درباره از دست دادن دوستشان می‌گویند چه دردی می‌کشند. حالا بعضی وقتها وسط تعریف کردن چیزی برای کسی یادم می‌آید که این را قبلا گفته‌ام، بعد شرمم می‌شود نه از آن کسی که دارم برایش خاطره‌ای تکراری می‌گویم که از خودم: که فکر میکنم پیر شده‌ام! هرچیزی را باور نکنی گریبانت را می‌گیرد. آدمها به مرگ زیاد فکر می‌کنند چون ملموس است، یک نفر را داری و بعد یک‌مرتبه نداری! نبودنش یک آن بر سرت هوار می‌شود. به پیری ولی فکر نمی‌کنند. اگر به آدم شصت ساله بگویی پیر بهش بر می‌خورد. پیری همیشه در مقایسه با پیرتر از خودت جوانی است و فکر می‌کنم نسل ما زود پیر شده، بدون اینکه بداند و بفهمد.

آدمها به نبودن زیاد فکر می‌کنند چون ملموس است، ولی هیچ وقت به نبودن "دوست" فکر نمی‌کنند. ممکن است تصور کنند که در نبودشان چه بر سر خود و خانواده‌شان می‌آید یا حتی وحشتناک‌تر در نبود فردی از خانواده چه بر سر آنها می‌آید ولی هیچ وقت فکر نمی‌کنند که یک "دوست" نباشد. انگار ماهیت دوست بودن است. حتی اگر فاصله‌تان زیاد باشد، اگر او را نبینی باز هم ته دلت یک چیزی مطمئن است که "دوست" هست! اصلا باید باشد، برای وقتی لازمش داری، وقتی می‌خنداندت، وقتی اخبار آن‌وری که خودش است را می‌گوید و وقتهایی که حرف می‌زنید.

آن موقع‌ها که بچه سال بودیم و بازی کردن برایمان رونقی داشت،"دوست" یک مرتبه معنایش وسیع تر می شد. ولی وقتی همان دوستت می‌خواست که به سفری برود تو چقدر دلتنگش می شدی، می‌شد ایران نباشد، می‌شد تو مشهد باشی و او گیلان، باشد. همانطوری که بودند. اوائل بهش می‌گفتیم دوستی معمولی ولی سطح‌اش را پایین می‌آورد. آدمهایی که با هم کار می کنند، بازی می کنند و... چه کسی تعیین می‌کند که این دوستی حقیقی‌تر نباشد؟ شکلش ساده‌ست ولی حجمش بیشتر است.

من درد دارم، حسرت می‌خورم که "امیر" ما را ترک کرده اندوه بزرگی است، ولی از یک چیزی مطمئنم: که خیلی زود برمی گردد.

 

پ.ن: یاد خاطرات گذشته

پ.ن: یاد باد آن روزگاران یاد باد

/ 8 نظر / 9 بازدید
داداش جواد

عطرهای خوب شیشه ی خالی شان هم بوی خوب میدهد.... درست مثل جای خالی تو..... ای خدای مهربون هوای داداشی بهتر از گل ما رو داشته باش، آخه از اون بهتر سراغ ندارم [گل][لبخند]

1001

اولا. سلام دوما. آقا چرا عکس های خصوصی رو منتشر می کنین؟؟!! نمیگی باز خاطر خواها زیاد میشه!!! سوما. داغ دلمون رو تازه کردی، دل ما هم براش تنگ شده اما هجرتی باید کرد...[گل][گل]

داداش جواد

امشب حرم امام رضا بودم و خیلی یادش کردم...

من و تو

من و تو می تونیم دوستای وبلاگ نویس خوبی باشیم من دارم یه سری آدرس وبلاگهای پر محتوا را جمع آوری میکنم شما هم وبلاگ خوبی داری بیا تو هم ادرس وبلاگتو ثبت کن منتظر حضور گرم شما هستم مستانه رهام

بی نام ونشان

سلام خدا انشاله حفظ اش کنه وباموفقیت وسربلندی به آغوش برادرانش باز گردد [گل]

بی نام ونشان

واقعا این عکس ها برای آدم خاطر ه میشه امروز امیر رفت فردا نوبت یکی دیگه است ومن بهتون پیشنهاد میکنم بیاین ازین خاطرات برای هم زیاد به یادگار بزاریم که بتونیم حداقل درنبودش باعکس یافیلمش به حال بیایم

یک آشنا

هر کی ندونه با این عکسی که شما اول مطلب انداختی و دلنوشته های بر و بچ فکر میکنه بنده خدا شهید شده. روحش شاد!!

امیر

هوالجمیل سلام به همه داداش های عزیزتر از جونم،از همتون سپاسگزارم که به یادم کردین و هستین،منم خیلی به یادتون هستم دلم برای تک تک خاطره هایی که باهم داشتیم تنگ شده. ولی به قول سید رضا هجرتی باید کرد....!! براتون از ایزدمنان بهترین ها خواستارم. یاحق[گل][گل]