حکایت وبلاگ مخفی ها

یک جاهایی تا وقتیهویت پیدا نکردی می توانی هر طور دلت می خواهد بنویسی، تا وقتی که مخاطب از تو تصویرنساخته در ذهنش، تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو فقط دنبال کشف ایناست که تو کی هستی بالاخره.تا اینجا تو هر طور دلت می خواهد می توانی بنویسی،از هررنجی که می کشی ،از هر امیدی که به آن دل خوش داری،از باورهایت،از هذیان های روح تبدارت،از ...

بعد کم کم مخاطب حتی اگر یک نفر هم باشد از تو تصویر می سازد، با تو انس می گیرد، به باور خودش تو را می شناسد. از تو انتظار چیزهایی را دارد، انتظار چیزهایی را ندارد.

دقیقاً از همینجاست که تو دیگر اجازه نداری هر حرفی دلت خواست بزنی، بعد کم کم خودت را حذف میکنی، نه که دورویی کنی که می گویی مخاطب من- گیرم که یک نفر باشد-گناه دارد، چنین شوکی حق اش نیست، بگذار با شعلهی این کلمه ها باوری که توی این چند وقت به من پیداکرده نسوزد.

بگذار یک جایی راداشته باشد که "قابل پیش بینی"باشد،که بتواند "اعتماد"کند بهش.

بگذار چشم هایش ازتعجب گرد نشود، بگذار فکر نکند که در مورد تو اشتباه کرده، بگذار برایش تجربه نشود که دیگر ساده دلی نکند.

بعد این طوری می شود که کلمه هایت از رنگ و بو می افتند، خودت هم دیگر دوست شان نداری، دلت می خواهدکلمه های خودت دوباره مجال تولد پیدا کنند، کلمه هایت را برمی داری می بری یک جای دیگری، جایی که کسی تو را نشناسد، بی مخاطب و بی هویت،که از نو شروع کنی، قاب تازه ببندی، بال بال هم می زنی که مخاطب تو- ولو  یک نفر هم باشد- بر حسباتفاق جای جدیدت را پیدا کند و تو را بخواند که کسی که می نویسد تشنه خوانده شدناست.

تازه گی جایجدیدت هم یک وقتی کهنه می شود، دل تنگ قدیم های خودت می شوی، دوباره برمی داری برمیگردی خانه ی اولت، می نشینی و می گویی هیچ جا خانه خود آدم نمی شود...

 

/ 5 نظر / 19 بازدید
نازنین

من بازمانده ی یک قصه ام!! همان یکی که هیچوقت نبود...!!!!!!!!!!

نازنین

صبر یک فریب بزرگ است سالهاست با غوره ها کلنجار میروم حلوا نمی شوند...

قول دادم به خودم كه به هيجكس ‏ اعتمادنكنم ازاعتمادكردن متنفرم ازعشق ازنوشتن ازدوست داشتن منتفرم هيج جاخانه اول آدم نميشودواقعا...

دوست نداشتم تاييدش كنيدحالاكه تاييدكرديدجوابش ‏ كو؟

قاصدك

سلام بزرگوار. خسته نباشي وخدا قوت. برا ويت زحمت كشيده اي ومطالب زيبايي نگاشته اي. راستي با تبادل لينك مافقي؟