از انگیزه های نـنوشتن

لطفا تا انتهایش بخوانید

حتما شما هم با من موافقید که بعضی کارها خوب هستند. اما آیا قرار است هر کسی هر کار خوبی را انجام بدهد؟ مثلا آوازخوانی! صد سلام و صلوات به روح پدر مخترعش بس که این هنر روح و روان آدمی را صیقل میدهد. اما خدا نصیب نکند با شخصیتی بس برجسته همسفر شوید که در شناخت استعدادهایش کمی کودن است و آن اسطوره ی مسلم موسیقی هوس کند به افتخار حضور حضرت عالی، از اول جاده چالوس تا لب دریا برایتان چه چه بزند!

وبلاگ نوشتن هم یکی از کارهای خوبی است که آدم میتواند انجام بدهد. البته به شرط این که احوالش مشابه با آن همسفرمان که ذکر خیرش رفت نباشد. مثلا خود من، بعد از چند وقت چانه زدن با خودم که بنویسم یا ننویسم، نمیدانم حالا دیگر اعتماد به نفسم به کمترین میزان ممکن رسیده یا سر عقل آمده ام که در نوشتن تردید پیدا کرده ام! احتمالا قدیمترها اعتماد به نفس کاذب نسبت به استعداد نداشته ام در نوشتن، شوق و ذوق وبلاگ نویسی را در من میجوشاند! من نه سن و سالی دارم، نه دانش و تخصصی؛ نه قلمی دارم، نه ذوق و هنری. حالا آدمی به این اوصاف را چه به نوشتن؟ شاید یکی بگوید آنقدرها هم که فکر میکنی از مرحله پرت نیستی! بله حق با ایشان است، کمی کمتر از آن قدرها از مرحله پرتم اما به هر حال ناپرت از مرحله هم نیستم! به همین خاطر هر چه میگذرد نسبت به وبلاگ ننوشتن راغب تر میشوم. شاید با این حرف ها میخواهم کم کاری چند ماه اخیر و از حالا به بعدم را توجیه کنم. به هر حال هر چه که بود همین بود که خواندید. چند دلیل که نسبت به نوشتن کم رغبت شده ام را هم برایتان توضیح میدهم.

  • من جوان خام را چه به اظهار نظر های اضافه؟ من خیلی هنر کنم باید افاضات خودم را یادم نرود!
  • راستش جدیدا از قضاوت شدن هم میترسم. هرچه تعداد مخاطبانی که هویت آدم را از نزدیک میشناسند بیشتر میشود آدم محافظه کارتر میشود. مثل خیلی از وبلاگ ها را که مقایسه کنید. میبینید که یکی هویت نویسنده محترم اش مشخص است، و در موضوعات چالشی شدیدا محافظه کارانه مینویسد، اما نویسنده ای دیگر با هویتی مجهول و خیالی تخت، کلاف سخن های تند و تیز را به چیرگی و جسارت به چنگ گرفته و هر طور که دلش میخواهد میتاباند. در نوشته های چند ماه اخیرم حتما چیزهایی خوانده اید که از رنگ و بویشان میشود فهمید خواسته ام قدرتمندانه اظهار عقیده کنم، ( البته من بیشتر ادبی نوشتم) و وانمود نمایم حرف مردم برایم مهم نیست، اما در واقع مهم است. آدم باید مخش تاب داشته باشد که علنا هرچه دلش خواست بگوید و خودش را خراب کند. به خاطر همین میگویم کاش از همان اول وبلاگ نویسی را با هویتی ناشناخته شروع میکردم.
  • از اینکه خودم را لو بدهم خوشم نمی آید. من از طرفی میخواهم آزادانه بنویسم و از طرفی قضاوت شدن را دوست ندارم. اینها با هم مغایر است! برای آزادانه نوشتن باید یا زیادی بی خیال بود یا کاملا پنهان. فعلا نویسنده ی این وبلاگ هیچ کدام از این دو حالت را ندارد و به خودش پنالتی میزند.
  • از درست شدن یک پرونده و سابقه ی بد میترسم. این که تیریپ آزادی اندیشه و آزادی بیان بردارم و هرچه خواستم بنویسم، درحالی که هویتم مشخص است اصلا ایدهی خوبی نیست. یک پرونده برای آدم درست میشود توی ذهن مخاطب ثابت که اگر در آینده هزاری هم تغییر بکنی، برای مردم همان که به نظر رسیده ای میمانی. از آن گذشته اگر فردا روزی هم جایی چیزی به چیز شد، آمار فکری ات کلا برملاست. (اشاره با مخاطبانی که کامنت های خصوصی.....)
  • احساس بد مسئولیت در قبال بروزرسانی دائم. وقتی اسم وبلاگنویس روی آدم گذاشته میشود، فکر میکند از طرف خداوند به رسالتی خطیر مبعوث شده و اگر ننویسد بشریت به قهقرای تاریکی ها و لجنزار جهالت ها سقوط خواهد کرد! آقا آدم یک وقت یک سال نمیتواند بنویسید، آن وقت چه کسی جامعه ی مظلوم بشری را نجات بدهد؟! توقع پیروان مکتب رسالت را چه باید کرد؟
  • نقاب به چهره زدن را دوست ندارم. آدم وقتی وبلاگ مینویسد اگر مثل من بی جنبه باشد ناخودآگاه توی نوشته هایش میخواهد بگوید من آدم خوبی هستم. در حالی که همه خاکستری هستند. آدمهای دور و بر ما نه اسطوره هستند نه رذل مطلق. شاید از یک وقتی سعی میکردم نوشته هایم رنگ خودنمایی نداشته باشند اما به دلم نمیچسبید و ترجیح میدادم -با اینکه عاقلانه نیست- بعضی وقتها خودم را بشکنم و چیزهایی بنویسم که مخاطب بگوید عجب آدم بدی است این سعید.ج با این حال هیچ چیز به پای پنهان بودن نمیرسد. زیر و زبر زندگی ات را مینویسی و مخاطب هم حسابی ارتباط برقرار میکند، بدون اینکه ضرری متوجه ات بشود.
  • بیهوده بودن نوشته ها. هر کسی خیلی چیزها را تجربه میکند و برای خودش درسهایی میگیرد، اما ارائه کردن این تجربیات و درسهای شخصی به امید آن که برای دیگران هم مفید واقع شود، کاری ساده و کشکی نیست یا حداقل من هنرش را ندارم.
  • سکوت مخاطب. اوائل صرفا مینوشتم که نوشته باشم و معتقد بودم مهم نیست کسی نظر بدهد یا ندهد. اما واقعیت این است که آدم یک وقت به نقطه ای میرسد که حتی فقط به یک نظر نیاز دارد تا احساس کند نوشته هایش به درد میخورند و انرژی پیدا کند برای ادامه دادن. تا همین چند ماه پیش برایم اصلا مهم نبود مطلبی بی نظر بماند، اما باید اعتراف کنم بعضی وقتها نوشته هایی میگذاشتم که برایشان کلی وقت صرف کرده بودم و مطمئن بودم کسی نظر میدهد، اما وقتی میدیدم هیچ کس نظری نداده به نوعی بهم برمیخورد و خودم برای خودم ۱ نظر میگذاشتم، بلکه دیگران هم ترغیب بشوند! لازم است از خودم دفاع بکنم که سرجمع تعداد کل این نظرهایی که خودم گذاشتم 3 تا است اونم یک شاخه گل و توجیه کنم این رقم در برابر بیش از 18۰7 نظر (عمومی و خصوصی) ثبت شده در این وبلاگ رقمی نیست که برادر!
  • تغییر انتظارم از وبلاگ نویسی. با محیط وبلاگستان فارسی نسبتا آشنا هستم. وبلاگهایی داریم با بیش از ده هزار دنبال کننده ی ثابت. وبلاگهایی داریم با مخاطبانی که توی نظراتش به سر و کله ی هم میزنند. وبلاگهایی داریم که عالی مینویسند اما ناشناخته اند. وبلاگهایی داریم که به همدیگر نان قرض میدهند و با مافیا خودشان را بالا میکشند. وبلاگهای باارزشی داریم که تخصصی مینویسند و با طرح یک موضوع موجی بین هم قطارانشان راه میاندازند *عاشق این کارشان هستم* و بسیاری وبلاگهای دیگر. تا همین چند وقت پیش دوست داشتم یک روزی وبلاگ خودم شبیه یکی از همان وبلاگها بشود اما دیگر چنین چیزی نمیخواهم. کلا تغییر کرده ام. دلم میخواهد بروم یک گوشه ای سرم گرم زندگی خودم باشد. حوصله ی شلوغی و تعامل زیادی را ندارم. حتی کار کردن و ایده ها و همه چیزم انفرادی و خلوت و آرام شده.

جان کلام اینکه وبلاگ خوبی برای خودم نساخته ام و فعلا حوصله اش را ندارم. با وجود همه ی این دلایل بی انگیزگی، اما وقتی میبینم بعضی پست هایم به درد مخاطب خورده و تعداد نظراتش بالا بوده خوشحال میشوم. اگر همان چند پست هم نبود شاید من هم مثلا ایلیا (که قبلا وبلاگ مینوشت) یک روز می آمدم توی وبلاگم مینوشتم "حالا که بیشتر فکر میکنم، میبینم یکی از مسخره ترین چیزها اینه که من یه وبلاگ دارم." و فردایش صحنه ی اینترنت را از لوث وجود وبلاگم پاک میکردم.

فکر میکنم در ادامه بهتر باشد کیفیت را ارجح بر کمیت بدانم، خودم را در قبال نوشتن مسئول ندانم و نوشته ها و نوشتن هایم را چندان جدی نگیرم. شما هم منتظر به روزرسانی های سریع نباشید، (شاید یک روزی به جایی رسیدم که توانستم دوباره بنویسم) و البته بگویم هیچ اتفاق محیرالعقولی در کیفیت هم قرار نیست بیفتد چون توانایی من در حد خودم است. با وجود همه ی این افاضات اضافه این را هم عرض بکنم که به خیالم ضرب المثلی داشته ایم با مضمون "آدمه و تغییر" بر وزن "مرده و قولش". فعلا.

پ.ن: مخاطبانم عذر من را پذیرا باشید، که بی مقدمه و بی پروا سخن گفتم، شاید از دل پرم بوده به هر حال مدتی از وبلاگ دورم تا بتوانم خودم را بیشتر تقویت کنم و بیشتر یاد بگیرم و تجربه کسب کنم.

پ.ن: یاحق

/ 31 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطر

سلام موفق باشید و در پناه حق

امیر

سلام رفیق چطوری ازکی مطالب جدید می نویسی دلم برای نوشتنت تنگ شده

بیگانه ای آشنا

سلام. آدم خیلی عجیبه... گاهی وقتا خودش هم نمیتونه بفهمه که چند نفر همزمان درونش دارن فکر میکنن! جمع اضدادیه که همیشه توش غوغاست! هزار و یک مسئه ای که در مورد هر تصمیمی به قلب و روح و فکرش هجوم می یارن... به هرحال، خالی نکردن جبهه، تو این فضای مجازی که خودتون هم خوب توصیفش کردین، شاید ساده ترین اما یکی از مهم ترین وجوه قضیه باشه. منظور از جبهه این نیست که قراره آدم خودشو پیامبر بدونه و بقیه رو کفار حربی! منظورم اینه که تکرار و نشر کمی حرف و فکری که فکر میکنی درسته، وقتی که توانشو داری ، شاید یه جورایی واجب به نظر بیاد، مخصوصا که روبروت ببینی که فکر مخالفت با سر و صدا و کمیت و کمیت و کمیت (!)، داره خودشو بزرگ جلوه میده ... گاهی فقط "باش"ی هم مفیده ... ببخشید پرحرفی کردم.

علیرضا

سلام داش سعید چطوری داداش؟ چرا وبلاگت رو بروز نمیکنی؟ کجایی داداش؟؟؟

ایمر

سلام برای چی دیگه مطلب نمی نویسی نکنه نوشتن یادت رفته شایدهم خودکارت تمام شده بگو تامن هم تکلیفم مشخص بشه

دوست

حالتون خوبه؟ نگران شدیم..

دوست

حالتون خوبه؟ نگران شدیم..

جلیل

سلام به رسم یاد کردن دوستان

علیرضا

سلام خوبی؟ آدرس جدید وبلاگم : http://farsi-ar.blogfa.com بهم سر بزن و نظر بده یاعلی