من خود پاییز شدم

کنج اتاقی بزرگ و تاریک، روی یک صندلی زمخت کهنه نشسته ام. سالهاست چیزی نگفته ام و سالهای دیگر هم چیزی نخواهم گفت. اینجا سرد است. دنیای آن بیرون معلوم نیست. پاییز را نمیشود دید. برگ های زرد و خشک درختان را نمیشود دید. نمیشود گنجشکهایی را که یواشکی گندم کبوترهای همسایه را خورده اند و میخندند را به تماشا نشست. اینجا سرد و تاریک و ساکت است، و من روی یک صندلی زمخت کهنه نشسته ام. گاهی در باز میشود و باریکه ی نور میدود توی اتاق. روشنایی چشمهایم را میزند. تصویر مبهم تو را با آن چادر سیاه قشنگت میبینم که مثل یک منجی، اما مضطرب کنج اتاق را نگاهی سنگین می اندازی و زود میروی. تو پاییز را سالها زودتر از من درک کرده بودی و همین بود که نگاهت را اینقدر معنادار میکرد، اما هیچ وقت ندیدی، سالها بعد از تو، انگار من خود پاییز شدم.

اینجا زمان کند میگذرد. تو که می آیی من را پرت میکنی کنج خاطرات پوسیده ی سالها قبل. دیر می آیی و زود میروی وقتی دیر می آیی دلم برای آمدن سردت تنگ میشود و وقتی که می آیی، میخواهم این آخرین آمدنت باشد. یا شاید آخرین رفتنت. نه نه، غباری روی قلبم نشسته که دیگر ماندنت را هیچ دوست ندارم. وقتی در را روی من بستی دیگر بستن و باز کردنش فرقی ندارد. در دنیای من، هم تو مرده ای هم من. پایان این راه اجباری، ناچار تباهیست.

دیگر نیا محبوب روزهای جوانی. دوستت ندارم. نمیخواهم قصه ی بی معنای هبوطم را بخوانی و برای احساس من با تاسف شانه بالا بیندازی. فراموشت میکنم. میخواهم چند ساعتی بخوابم، بعد بلند شوم و بروم قدم بزنم. اما میدانم که باز روی آن صندلی کهنه زمخت خواهم نشست، و چشم انتظار چند لحظه آمدن تلخت خواهم شد. من، تا همیشه همان عاشق خواهم ماند.

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zahra

انْتِخــ ــ‌‌‌آبــ ـے نَــ ـدآرَمْـ مـَحْکـــ ـومْـ شُــــ ـدهْ اَمْـ ... دَرْ حِصــــ ـآرِ اِنْتِـظـآرے طُــ ـولآنــ ـے ... حُکْــــ مِـ آزآدِے اَمْـ ... . . . "تُــوئــ ـے" بَــ ـرْگَــ ــرْدْ ////////متن مبهم وباصراحتی بود///////

سروش

به قری زیبا بود که محکوم به انتشار بود انتشار دادیم با اجازیتان

1001

بی ربط نوشت: خیال خامی است که فکر کنی دیگران دلشان بحالت می سوزد. هیچ کس نمی تواند به فکر دیگری باشد، الا خودش!![شکست]

حسن

تو می آیی و بعد از تو تمام فصلها بهار است

سیدجواد

زیبا بود! ولی متن زیبا بود نه ماهیت نوشته ات.. دلم میخواد عشق رو دوباره بنویسی داداشه عاشقم!

27آذر

وبلاگ رو بیخیال حوله داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

...

ما منتظر پست های جدیدتون هستیم آقاااااا....

امیر

سلام سعید جان آپدیت نیستی؟

1001

نبینم نیستی! نبینم ناخوش احوالی! یه پست بزار بفهمیم حال و احوالت خوبه داداش[گل]

گیتی بانو

کسی می گفت: وقتی دلت جایی گیر باشد/تمام زندگی ات نخ کش می شود