ماییم و بخت خندان تا تو امیر مایی...

شاید یک دلیل اینکه وقتی می‌رویم مسافرت، به خصوص مسافرت‌های معنوی، راغب نیستیم برگردیم سر زندگیمان، تنبلی باشد. چون زندگی سخت است. کنترل می خواهد و برنامه ریزی، دست و پنجه نرم کردن با دیگران دارد و سر و کله زدن با مسائل و مشکلات.

زندگی کردن راه و رسمی دارد که اگر بخواهیم رعایتش کنیم، جوری مبارزه است با خویش و اگر نخواهیم سخت بگیریم، جوری فرار کردن از انسانیت است.

هر وقت به زندگی کردن و مشی درست فکر می‌کنم، حضرت امیر برایم مجسمه همه خوبی‌هایی است که در حد من نمی‌گنجد. عظمتی است که در ذهنم، در درون یک انسان نمی‌تواند لانه کند. شاید به همین دلیل نجف و حرمش هم فضای خاصی دارد، حال و هوایی متضاد. مثل دامن پدر بدون غربت و مثل بیت الله الحرام پر از فلسفه‌های غامض.

وقتی از این شهر، از این مکان خارج می‌شوی تازه می‌فهمی که درک نکرده‌ای. اما با نوازش و عنایت پدرانه نگذاشته که حسرت را در هنگام حضور بچشی. دوست دارم یکبار دیگر اجازه حضور دهد؛ این بار فقط با ذره‌ای معرفت.

/ 3 نظر / 19 بازدید
سلام

سلام به تو بيا تو فارم فا دات کام به پرو فايل من هم توش سر بزم مهســـــــــا منتظرم

نازنین

اجازه حضور میده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

1001

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق// بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!!!